زندگی نامه سعيد مرتضوی

سعید مرتضوی بدنیا آمد !

سعيد مرتضوي معروف به قاضي مرتضوي در يك روز متوسط ( احتمالأ چله تابستان) در خانواده اي نسبتأ متوسط چشم به جهان گشود. تا يك سالگي مثل همه ميخورد و ميخوابيد و زيرشو خيس ميكرد، يا برعكس. " من قاقا " اولين كلام بود كه بزبان آورد، مادر با ملاطفت پستان به دهانش گذاشت و سعيد هم بي ملاحظت چنان گازي گرفت كه مادر از هوش رفت. پدر سراسيمه آمد و با ملايمت پرسيد : تخم جن مگه قاقا نميخواستي سعيد با ُتك زباني گفت : تخ ين خوتي.... من قاژي.

از يك تا شش سالگي اتفاق خاصي در زندگي سعيد، بجز اعدام و شكنجه چند گربه و سگ ولگرد در ملأ عام ، به جرم برهم زدن نظم عمومي، نيفتاد و با دعاي خير " الهي بچه جز جگر بگيري" والدينش، وارد دبستان شد. شش ماه از شروع مدرسه نگذشته بود كه اتفاقي مسير زندگي او را عوض كرد. در حياط دبستان تنها ايستاده بود و با حكمهاي غيابي همكلاسيها را بازداشت موقت ميكرد، مدير مدرسه پيش آمد و پرسيد : پسرم چرا تنهايي، اسمت چيه. سعيد پاسخ داد : آقا اجازه ..... قاضي . مدير گفت : اسمت قاضيه. سعيد در جواب گفت : آقا اجازه ... نه ...اسمم سعيده. مدير با ملاطفت خاص مديران مدرسه گفت : خفه شو جغل بچه پررو و با همان ملايمت خاص مديران مدرسه با روزنامه اي كه در دست داشت محكم توي سر سعيد خواباند. سعيد با لبخند مليحي ( مثل آقاي خاتمي ) نگاهي به مدير كرد و گفت : آقا اجازه ... ما كه بزرگ شديم، اونوقت دهن خودت و روزنامه و مدير روزنامه صافه.... .

تأثير اين واقعه در سعيد چنان بود كه از كلاس اول تا دوازدهم را در عرض دوازده سال، شايد هم بيشتر، خواند. در طول تحصيل بطور متوسط، هر شب جمعه در روضه خواني انقلابيوني چون شيخ يزدي، جنتي، خزعلي و شيخ الشيوخ مصباح يزدي، چاي ميداد و پا منبري ميكرد و بعد از روضه مورد عنايت آقايان قرار ميگرفت. يك روز با پدر به مراسم پيشواز دو تن از بزرگترين چريكهاي انقلابي ايران ( كه به "چه گوارا" ميگفتند تو در نيا كه ما دراومديم ) آقايان حاج حبيب عسگراولادي و علي اكبر پرورش كه با نوشتن " غلط كردم نامه " و شركت در مراسم نيايش و سپاس از "شاهنشاه" در تلويزيون مورد "عفو ملوكانه" قرار گرفته و از زندان آزاد شده بودند، رفت. چنان تحت تأثير اين دو قرار گرفت، كه با آنكه دهنش بوي شير ميداد به صف مبارزان عليه شاه پيوست و پاي در راه انقلاب نهاد ( آخه خونه شون يك ايستگاه با انقلاب فاصله داشت ).

هنگام انقلاب هرچه گشتيم سعيد را گير نياورديم، اما از زمان دانشجوي اش چي بگم كه نه فراز داشت و نه شيب ، صاف صاف بود، بدون دست انداز. وي در يكي از معتبرترين دانشگاههاي ايران، وابسته به دانشگاه اوين در رشته چگونه ميتوان الكي قاضي شد زير نظر مظهر رأفت و شفقت استاد لاجوردی مشغول جوييدن دانش شكنجه و قتل عام زندانيان بدون تكان خوردن آب از آب شد. سپس دوران كارآموزي در رشته هاي، پرونده سازي، هويت سازي، طواب سازي، فاحشه گري، اعتراف گيري و شكنجه با و بدون دخالت دست را نزد شاهكار عالم طبيعت ( چه ظاهري و جه باطني )، تك ستاره آسمان وقاحت، استاد حسين شريعتمداری به پايان رساند و بلافاصله قاضي دادگاه ، شعبه 14۱۰شد. از آنجاييكه چند واحد باستان شناسي پاس كرده بود، قانون تأمينات را با بيل و كلنگ از زير خاك بيرون آورد با يك من سيريش به قانون مطبوعات چسباند و با آن دهن روزنامه، مدير روزنامه و روزنامه نگار را منهاي مدير مدرسه اش ( خوشبختانه قبلأ فوت كرده بود ) صاف كرد. به پاس اين خدمات، برو كه دست حبيب چريك ( عسگراولادي ) پشت و پناهت، به دادستاني كل رسيد، چون بچه بود و حبيب هم، همه تجربياتش را در اختيارش نگذاشته بود براي همين هول شد و كدو را نديد. هم اكنون به علت ميل كردن شكر زيادي يك لنگش رو هواست و دست حبيب چريك هم خسته. من هم خسته شما چي؟

  
نویسنده : آرش ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢